Saturday, August 6, 2011

مردمانی که می خواستند گوسفند بمانند/ به مناسبت قتل ها و کشتارها توسط گرگها در دهکده ما...

یکی بود,یکی نبود دهکده ای بود معمولی,با مردمانی معمولی.
آن ها زمین را می کاشتند وشادمان محصول خود را درو می کردند.روزها,گوسفندهاشان را به چراگاه های سرسبز می بردند و شب ها آن ها را به آغل برمیگرداندند.همه چیز معمولی معمولی بود.شادی ها,عروسی ها,تولدها,خنده ها وگریه ها.
اما یک شب وقتی همه از کار به خانه برگشتند,صدایی غیر معمولی در دهکده پیچید.گرگی زوزه کشید.بره ای بع بع کرد و بعد همه چیز دوباره معمولی شد.
صبح,مردم دهکده,حیرت زده رد پای خون آلود گرگی را دیدند که در میان رد پاهای معمولی ده,عجیب بود.پچ پچ ها آغاز شد.مردم ده از چیزی غیر معمولی حرف می زدند.گرگی به دهکده آمده بود که حتی پیرترین ها در هیچ زمانی از زندگی معمولی شان چیزی از او به یاد نداشتند.مردم می خواستند همه چیز معمولی باشد,پس سکوت کردند و به کارهای روزانه ی خود پرداختند.
کشاورزان به مزرعه رفتند و چوپان ها به چمن زار.
ناگهان در میان صداهای معمولی ده,صدای فریادی برخاست:
-گرگ آمد!گرگ آمد!
چوپان بیچاره بر سر خود می کوفت و فریاد می زد.مردم,همه,دست از کار کشیدند و به طرف چمن زار دویدند.گرگ رفته بود,با رد پایی خون آلود بر چمن زار.آن ها که گوسفندی نداشتند در دل شادمان شدند و آن ها که گوسفند داشتندو گوسفندشان طعمه ی گرگ نشده بود,از خوش اقبالی خود خدا را سپاس گفتند.بعد همه با چوپان همدردی کردند و سر کار خود برگشتند.
شب دوباره زوزه ی گرگ,دوباره بع بع  گوسفند و رد پای خون آلود بود.مردم دهکده هیچ نگفتند.فقط به هم نگاه کردند و خوابیدند.
صبح,مردها,سراسیمه به سراغ آغل هاشان رفتندو چند بار گوسفند ها را شمردند.آنگاه شادمان از این که گوسفندی از آغل آنها دریده نشده,نفس راحتی کشیدند و همه با بیچاره ای که گوسفند از دست داده بود همدردی کردند.یک همدردی کاملا معمولی.بعد,یکی یکی,به دنبال کار خود رفتند,مثل همیشه.هنوز ساعتی از آغاز کار نگذشته بود که صدای فریاد چوپانی به گوش رسید:
-گرگ آمد!گرگ آمد!
همه دست از کار کشیدند.یکی گفت:
-باز هم گرگ آمد!
دیگری گفت:
-بیچاره چوپان ها!
آن یکی گفت:
-کسی که گوسفندهایش را به چمن زار می برد,باید منتظر گرگ هم باشد!
یکی دیگر گفت:
-خوب,گرگ گرگ است.می برد,میدرد و می خورد,چه در آغل,چه در چمن زار!
همه سر تکان دادند.همه مشغول کار خود شدند.
از آن پس شب ها گرگ زوزه می کشید و بره ای دریده می شد.رد پای خون آلود گرگ در میان رد پاهای دهکده,رد پایی معمولی شد,مثل زوزه ی او در شب.شمردن هر روزه ی گوسفند های آغل هم یک کار معمولی شد,مثل کاشتن دانه و درو کردن محصول.
از آن پس,همدردی با کسی که گوسفندش دریده شده بود یک کار معمولی شد,مثل پختن غذا و خوردن آن.
از آن پس,سزای گوسفندی که به چمن زار می رفت,همین بود که طعمه ی گرگ شود.پس در آغل ماندن معمولی شد.در چمن زار دریده شدن معمولی شد.همان طور که در آغل دریده شدن معمولی شد.فریاد "گرگ آمد!گرگ آمد!" هم  در میان صداهای ده معمولی شد.دهکده دوباره معمولی شد,با مردمانی معمولی وگرگ هایی معمولی.
مردم خوشحال بودند که همه چیز معمولی است....!!!

0 comments:

Post a Comment

Newer Posts Older Posts